الشيخ حسين المظاهري

305

جهاد با نفس (فارسى)

مىكردند و آنها را وارونه و معلق در يك جا جمع كرده و تيرباران مىكردند و از اين كار لذت مىبردند ، زنها و مردها را در يك جا جمع كرده به طورى كه همديگر را ببينند ، بعد به يكى از آنها مىگفتند بايستد ، به مجردى يا كه بلند مىشد تيربارانش كرده و قاه قاه مىخنديدند ؛ زن و مرد را در يك خانه جمع كرده و خانه را آتش مىزدند و از اين كار لذت مىبردند . ما سرگذشت حجاج بن يوسف ثقفى را كه در تاريخ مىخوانديم ، باور نمىكرديم . اما حالا مىبينيم نه ، بشر اگر سقوط بكند خيلى عجيب مىشود . دربارهء حجاج مىنويسند : دسر غذايش اين بود كه يكى از شيعيان علىبن ابيطالب ( ع ) را مىآورند و در مقابلش سر مىبردند و براى اين كه زود نميرند يك ظرف داغ روى سرش مىگذاشتند و از اين منظره لذت مىبردند و قاه قاه مىخنديدند . يك روز كسى را آوردند كه در مقابل حجاج « الله اكبر » گفته بود ؛ حجاج به او گفت : چرا « الله اكبر » گفتى ؟ مگر گفتن « الله اكبر » جرم است ؟ حجاج گفت : معلوم مىشود زبان هم دارى و دلت هم خيلى قوى است . فورى دستور داد جلاد بيا و دل اين مرد را بيرون بياور تا ببينم قوى است . جلاد شكم مرد را پاره كرد و قلبش را بيرون آورد و نشان حجاج داد . حجاج هى نگاه مىكرد و قاه قاه مىخنديد ، مرد دست و پا مىزد و حجاج هم با خنده مرتب مىگفت : قلبت كه قوى نيست ! !